تبليغاتX
شروعی تازه

بهاری دوباره

 تقویم سرگذشت ماست که با تحویل سال رقم می خورد

 و تقدیر ، سرنوشت ما که تنها با تحویل سال صورت می پذیرد ؛

در این میان،عرضه تحول از هموست که همه چیز از او راست آید

 و تقاضایش از انسان که بسته به همت و تلاش اوست.

گناه بهار چیست،اگر ما هنوز در خواب زمستانی هستیم ؟!

!! نوشته شده توسط پریسان | 9:3 | دوشنبه 10 فروردین1388 •

عشق واقعی

و آنگاه که به دور دست مینگرم تو را میبینم

تو ای هستی من

 ای سر چشمه محبت

 ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم

 در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

 چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است

 بگذار نامت را تکرار کنم نام زیبایت دلنشین است

 چه داشته ای که این گونه مراطلسم کرده ای

 من این گونه نبودم

 تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

 زمانی که با تو باشم به آسمان بیکران پروازمی کنم

 پس بدان دوستت دارم

 

!! نوشته شده توسط پریسان | 16:34 | چهارشنبه 11 دی1387 •

عشق دو طرفه...

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد...
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نميکرد...
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ...
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... ..... من خيلی خجالتی هستم علتش رو نميدونم ...
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست. که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم" و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم،ميخوام که بدونه،من نمي خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم...
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد"
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم " و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم،ميخوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم...
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اينو ميدونستم... قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت:"تو بهترين داداشی دنيا هستی،متشکرم" و گونه منو بوسيد...
ميخوام بهش بگم،ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم...
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: "تو اومدی؟ متشکرم"  
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم... نميدونم...

سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی ست که اون نوشته بود:

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم اما .... ميخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم،من خجالتی ام... نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره"

کاش این کارو کرده بودم...

 

!! نوشته شده توسط پریسان | 16:11 | چهارشنبه 15 آبان1387 •

بارون...

باران  صدایم می زند ازپشت این دیوارغم

ازپشت این دلمردگی باقطره هایش دم به دم

باران صدایم می زند با شور وبا سرزندگی

با خود به دورم می برد ازسرزمین تشنگی

باران صدای عشقو تو،عشقی که تنهایم گذاشت

عشقی که بیم مردنم،با رفتنش هرگز نداشت

باران صدای گریه ام در خلوت شبهای دور

آواز تلخ من در کوچه ها ی سوت و کور

باران صدایم می زند از خاطرات گم شده

آمد سراغ خستگی گوید جهان روشن شده

باران نویدم می دهد عشقت فراموشم شود

آخر تمام عشق من همراه باران می رود

 

!! نوشته شده توسط پریسان | 16:6 | چهارشنبه 1 آبان1387 •

میدونم...

 

اينم عشق ديوونه

ميدونم نميدونه

اينم همش تموم شد

يه برد توی زمونه

اينم ياد ديوونه

تو خاطرم ميمونه

همون كسی كه رفته

مونده دلش تو خونه

خونه ی متروک من

همش ياد ديوونه

ميخونه نميخونه ميخونه نميخونه

اشكای من همش ريخت

به پای اين ديوونه

آخريشم تموم شد

ميدونم نميدونه

كاش ميدونست عشق من

چقدر برام عزيزه

كاش ميدونست كه دنيام

بدون اون مريضه

كاش ميدونست كه چشماش

فقط بهونه بودن

واسه به اون رسيدن

دنبال بونه بودن

همون كسی هميشه

براش نوشتمو خوند

اشكاشو پاک ميكردم

با دامنه آسمون

ضيافت اشک و آه

ضيافت آب و خاک

ضيافت عشق ما

فقط به ياد حرفا

همون عشق پاييزی

كه ميلادش بارونه

درسته كه خزون شد

تو خاطرش زمونه

همون عاشق بارون

كه تنهاييش بهاره

فقط واسه ی چشماش

شبنم نم نم ميباره

آهای عشق پاييزی

آهای ميلاد پاييز

دوست دارم هميشه

تا آخر غم انگیز

!! نوشته شده توسط پریسان | 12:56 | سه شنبه 30 مهر1387 •

چگونه؟؟؟

 

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی. عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.

چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.

دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سرخ دلم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها قرمز و سبز را نمی شناختم. بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز و قرمز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم…

 

!! نوشته شده توسط پریسان | 20:40 | شنبه 20 مهر1387 •

گاهی بیا

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

گاهی بيا


 و لحظه‌ای بمان


دستي به روي شانه‌ی من بگذار


تا از فراز ماندنت


اين سطرهای در هم و برهم


اين تلخ نوشته هايم و


اين شعرهای مبهم و  خط خورده‌ی مرا


در دفترم بخوانی


تا سطرهای تار روشن شوند


تا من


قلم به دست تو بسپارم


تا تو به دست من


بنويسی آمدنت را

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

!! نوشته شده توسط پریسان | 21:21 | جمعه 12 مهر1387 •

یک پنجره...

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

!! نوشته شده توسط پریسان | 14:3 | یکشنبه 7 مهر1387 •

سادگی من

 

سادگی مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو
هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سايه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فرياد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناه کار هر که بود کيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

!! نوشته شده توسط پریسان | 22:20 | سه شنبه 2 مهر1387 •

شقایق

 

دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی

!! نوشته شده توسط پریسان | 10:45 | سه شنبه 26 شهریور1387 •